تبليغاتX
عشق و حسرت

خیلی دلم گرفته کمکم کنین

دنیا

غم تنهایی

 

اشک روی صورتم هست دونه دونه

 تو دنیا کسی قدر دل منو نمیدونه

 این دل نمیتونه که بی تو بمونه

 دوست داره که تا صبح واسه تو بخونه

 آخه این دل من بی تو شده دیونه

 بری ازش میمونه فقط یه ویرونه

اشک روی صورتم هست دونه دونه 

تو دنیا کسی قدر دل منو نمیدونه

این دل نمیتونه که بی تو بمونه

دوست داره که تا صبح واسه تو بخونه

 آخه این دل من بی تو شده دیونه

بری ازش میمونه فقط یه ویرونه

نشستم یه گوشه ای یه اتاق تاریک تنها؛ شدم خیره به دربا کوله باری ز غم ها ؛ یه نگاه میکنم به در یه نگاه به تلفن یه حس بهم میگه خاطرات رو مچاله کن ؛چطور فراموشت کنم تویی نفس برام  نزاشت توی دنیا  واسم هیچکس  مرام ؛ یه حس بهم میگه که عمرمن شده تلف یه حس دیگه میگه که فقط اون بوده هدف ؛ جون من بسته به جونت نفسم به نفست نزار بمیرم انتظار دیگه بسه سکوتو بشکنی با پابزار رو غرورت  این منه عاشق هر روز منتظر غروبه تا اون روز که بیای میدوزم چشم به در بیای و ببینی منتظرم با چشم تر

 ای دل تنها بسه چشم انتظاری

من موندم و شب ها م شبهای بیقراری

 چرا تنهام میزاری ؟چراتنهام میزاری؟

 باز اون چشات دوباره اومد به یادم

 باز اون نگات  منو داده به بادم

 خدا برس به دادم

 ای خدا برس به دادم

  چقد زدم  برات خودمو به آتیش و برف  ؛احساس یخ زدن  وسوختن  قاطی شد رفت ؛ الان دیگه دلم شده برات یه ذره نمیدونم کی بود چه حرفایی  که زد بهت ؛ فکرت نمیره از ذهنم بیرون یه لحظه  یاد نگاهت می افتم دستام میلرزه  ؛ یاد روز خاکستری سرد رفتنت  ؛ دیگه قطع کردم امید و از همه  دیگه بسمه دست نزن دستمو  دیگه از غمت هست تنم خسته چون  صحبت یکی دو روز نیست صحبت انتظاره من سه سال و چهار ماه و دو روزه  که

به انتظارتم

اشک روی صورتم هست دونه دونه  تو دنیا کسی قدر دل منو نمیدونه این دل نمیتونه که بی تو بمونه دوست داره که تا صبح واسه تو بخونه آخه این دل من بی تو شده دیونه بری ازش میمونه فقط یه ویرونه

اشک روی صورتم هست دونه دونه  تو دنیا کسی قدر دل منو نمیدونه این دل نمیتونه که بی تو بمونه دوست داره که تا صبح واسه تو بخونه آخه این دل من بی تو شده دیونه بری ازش میمونه فقط یه ویرونه

اشک روی صورتم هست دونه دونه

تو دنیا کسی قدر دل منو نمیدونه

این دل نمیتونه که بی تو بمونه

دوست داره که تا صبح واسه تو بخونه

آخه این دل من بی تو شده دیونه

بری ازش میمونه فقط یه ویرونه

 

یک نفر یه جایی

 

چه ساده با گريستن خويش زاده مي شويم و چه ساده با گريستن ديگران از دنيا مي رويم و ميان اين دو سادگي معمايي ميسازيم به نام زندگي

 

گل

گريت به حالم کوه و درو دشت از اين جدايی

می نالد از غم اين دل دمادم فردا کجايی

سفر بخير سفر بخير مسافر من

گريه نکن گريه نکن بخاطر من

باران می بارد امشب دلم غم دارد امشب

ارام جان خسته ره می سپارد امشب

در نگاهت مانده چشمم شايد از فکر سفر بر گردی امشب

از تو دارم يادگاری سردی اين بوسه را پيوسته بر لب

قطره قطره اشک چشمم می چکد با نم نم باران به دامن

بسته ای بار سفر را  با تو ای عاشق ترين بد کرده ام من

رنگ چشمت رنگ دريا سينه ی من دشت غم ها ست

يادم آيد زير باران با تو بودن با تو تنها

زير باران با تو بودن زير باران با تو تنها

باران می بارد امشب دلم غم دارد امشب

آرام جان خسته ره می سپارد امشب

اين کلام آخرينت برده ميل زندگی را از سر من

گفته ای شايد بيايی از سفر اما نميشه باور من

رفتنت را کرده باور التماسم را ببين در اين نگاهم

زير باران گريه کردم بلکه باران شويد از جانم گناهم

اين کلام آخرينت برده ميل زندگی را از سر من

گفته ای شايد بيايی از سفر اما نميشه باور من

کی رود از خاطر من آخرين بوسه شبی در زير باران

رفتی و کردم صدايت اما در آغوش شب نشنيدی تو صدايم

 

گریه زیرباران

 

چقدر سخته تو چشمهای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید زل بزنی و به جای این که پر از کینه و نفرت بشی احساس کنی که هنوزم دوستش داری

چقدر سخته بخوای سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار تمام وجودت زیر اوار غرورش له شده

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی که دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بهش بگی

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه ولی مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوستش داری

چقدر سخته گل ارزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت اروم زیر لب بگی گل من باغچه ی نو مبارک... 

 

بدادم برس

+ به قلم غمگین و تنها در چهارشنبه 1 اسفند1386 و ساعت |

نزديک ساحل سواری کردن مثل باد

                                  مسابقه دادن با ماه؟؟

سايه ها بر روی آب  مثل مرد ديوانه می رقصند؟؟

شايد که پری دريايی                     بشنود صدای گريانم را

آه سرد دل را بر آب می کشم

                                          شايد که بشنود کسی صدای تنهايی دل را

آنگاه که غمها را در دل بيرون می راندم 

                                         نمی توانستم با شادی زندگی کنم

نمی دانم چرا به که بايد انديشيد؟؟؟

                       ساحل خشمگين تر از دريا ! شنهای خود را بر سرم ريخت

به دريا پناه بردم

                           دريا هم  خروشان تر از ساحل

مرا در خود فرو برد

                           نمی دانم پری دريايی صدای مرا می شنود؟

    کيست و که بدادم می رسد؟؟؟؟    

 

 

هر كس به طريقي دل ما مي شكند

بيگانه جدا دوست جدا مي شكند

بيگانه اگر مي شكند حرفي نيست

از دوست بپرسيد چرا مي شكند؟

از دوست بپرسيد كه آخر جانم

داني كه دلم بي تو چرا مي شكند؟

با دوست بگوئيد كه هر شب سازد

هر روز بيا دش همه را مي شكند

گر گوشه ي چشمي به گدايش سازد

اين قامت رعنا به تمنا شكند

شلاق زنان به تاب گيسويش دل

اندر طلب باد صبا مي شكند

اين لعل لبش گر به لبم باز آيد

شكر به كجا؟ خمر طلا مي شكند

گر آينه اي عكس رخ يار دهد

اين عشق بدان آينه را مي شكند

 

 

 

+ به قلم غمگین و تنها در جمعه 19 بهمن1386 و ساعت |

 

عشق عينش عبادت است و شينش شهادت و قافش قيامت  اما هر كس زيبنده ي آن نيست . ابتدا به سكون فريبنده است و در نهايت آتش . كفتر سفيدي است كه چون به دامش آري هواي بام ميكند و چون رها شود مشكل نشيند و داغ در دل نشاند . ثبوتش به صفاست و هبوتش به دانه ي دل و آبخورش چشمه ي چشم و هوايش آه درون و بساطش سينه ي فراغ و امانش خموشي .حال اگر طالبش باشي تمهيداتش مهيا ساز

                   

عشـــق يعنی ، در جهـــان رسوا شدن

عشـــق يعنی ، مست و بی پروا شدن

عشـــق يعنی ، انتظار و انتظار !!!

عشـــق يعنی ، ديده بر درد دوختن

عشـــق يعنی ، در فراقش سوختن

عشـــق يعنی ، قطعه شعری ناتمام

عشـــق يعنی ، بهترين حُسن ختام !!!

عشق يعنی در خفا عاشق شدن !!!

 

 

مناجات

 

هر كس به طريقي دل ما مي شكند

بيگانه جدا دوست جدا مي شكند

بيگانه اگر مي شكند حرفي نيست

از دوست بپرسيد چرا مي شكند؟

از دوست بپرسيد كه آخر جانم

داني كه دلم بي تو چرا مي شكند؟

با دوست بگوئيد كه هر شب سازد

هر روز بيا دش همه را مي شكند

گر گوشه ي چشمي به گدايش سازد

اين قامت رعنا به تمنا شكند

شلاق زنان به تاب گيسويش دل

اندر طلب باد صبا مي شكند

اين لعل لبش گر به لبم باز آيد

شكر به كجا؟ خمر طلا مي شكند

گر آينه اي عكس رخ يار دهد

اين عشق بدان آينه را مي شكند

وصال

عميق ترين و بهترين تعريف از عشق اينست که :

عشق زائيده تنهاييست و تنهايی نيز زائيده عشق است

تنهايی بدين معنا نيست که فرد بيکس باشد ..... کسی در پيرامونش نباشد .

اگر کسی پيوندی , کششی , انتظاری و نياز پيوستگی و اتصالی در درونش نداشته باشد تنها نيست برعکس کسيکه چنين اتصالی را در درونش احساس می کند ...

و بعد احساس می کند از او جدا افتاده ,بريده شده و تنها مانده است

در انبوه جمعيت نيز تنهاست

                                                                 دکتر علی شريعتی

منم خيلی تنهام

قصه عشق

هر نقش چون شمع لرزان ،اضطرابی داشتم

اشک سيمينم به دامن بود ، بی سيميندوش چون نيلـوفر از غم ،پيچ و تابی داشتم  تنـــی

چشم بيخوابی،ز چشم نيـــم خوابی داشتـــــم

سايه انــدوه ، بر جانــــم فرو افکنـــــده بود

خاطــــری همرنگ شب، بی آفتابــــی داشتم

خانه از سيلاب اشکــــم همچو دريا بــود من

خوابگــــه از موج دريــا ، چون حبابی داشتم

محفلم چون مرغ شب،از نالـه‌ی‌ دل گـرم بود

چون شفق از گريه‌ی خونين،شـــــرابی داشتم

شکوه تنها از شب دوشين ندارم ، کزنخست

بخت ناســــاز و دل ناکاميابــــی داشتــــــــم

نيست ما را پای رفتن از گرانجانی چو کوه

کاش کز فيض اجل ، عمر شهـــابی داشتـــم

شادی از ماتمسرای خاک می جستم ، رهی

انتظار چشمـــه‌ی نوش ، از سرابی داشتـــم

 

عشق و آتش

از شبنم عشق خاک آدم گل شد

صد فتنه و شور در جهان حاصل شد

سر نشتر عشق بر رگ روح زدند

يک قطره فرو چکيد و نامش دل شد

 

سوگند

اضطراب هر دلی را گريه سامان می دهد

سيل ساکت می شود وقتی به دريا ميرسد

 

بهار و خزان

+ به قلم غمگین و تنها در یکشنبه 14 بهمن1386 و ساعت |

سرآغاز

بنام اهورا يکتای هميشه جاويد

بنام خداوند ايثار و انصاف، خالق بر حق ، دادار يکتا جوشاننده عشق در نهاد هستی اولين کلمات را بنام هست ونيست در دورانی از زندگی که روح هر جوانی در مسلخ عشق در حال سوختن است رقم می زنم باشد به وصال يار برسند آنانکه در اين مسلخ گرفتارند

وبلاگی که در پيش رو داريد گوشه ای از عشق بی پايان من به کسی است که هيچگاه يادش از خاطر من پاک نخواهد شد هرکجا هست سالم و سرافراز باشد تقديم به اوکه مرا بازيچه خويش کرد.

اين وبلاگ در آغاز در زمينه عشق و دوست داشتن آغاز به کار نموده و انشا ا... با ياری خدا و با کمک دوستان در زمينه دوستيابی نيز فعاليت خواهد نمود.

با تشکراز دوست عزيزم "نازی" که شايد اگر او نبود اين وبلاگ نيز طراحی نميشد و تقديم به عشق هميشگيم

گفت :استاد ره عشق پر از درد و بلاست

گفت : اين ره زهر فلسفه و گفته جداست

گفت : گر لب به سخن باز کنی کفر و خطاست

گر خورد خون و دلم مردمک ديده سزاست

که چرا دل به جگر گوشه مردم دادم

چو دردي بر سر درد آفريدند

به درمان دلم صبر آفريدند

اگر گل را به زيبايي كشيدند

كنارش خار را هم آفريدند

كجا رفتند آن عاشق پرستان؟

كه روزي تيغ صرصر آفريدند

پريشان مي شوم در ياد رويت

مرا شيداي شب گرد آفريدند

بميرم من براي فصل پاييز

كه بار و برگ او زرد آفريدند

تب و تابم مگير اي چرخ گردون

مگر بخت مرا سرد آفريدند؟

از آن روزي كه چشمم بر تو افتاد

خدا داند كه شب درد آفريدند

خدا را شكر درياي دلم را

به امّيد شب جذر آفريدند

بسوزم در ميان بزم عشّاق

اگر روزي مرا ترد آفريدند

نمي دانم چرا يادم نكردي

ببين!! عشق مرا پرت آفريدند؟

كناره پنجره آنقدر ماندم

كه ديدم روي آن گرد آفريدند

بسوز اي دل هزاران بار ديگر

که سوز عشق تو سرد آفريدند

از اتش پرسيدم محبت چيست؟؟

گفت از من سوزان تر است!!

از گل پرسيدم محبت چيست؟؟

گفت از من زيبا تر است !!

از شمع پرسيدم محبت چيست؟؟

گفت از من عاشق  تر است !!

از خود محبت پرسيدم محبت چيست؟؟

گفت نگاهی بيش نيست !!

+ به قلم غمگین و تنها در چهارشنبه 10 بهمن1386 و ساعت |